روز‌های کودکی


روز‌های کودکی آسمان صافی داشت

خیال میکردم چشمهایم را که ببندم

شب زود تر میرسد

خیال میکردم حوض تابستان خیلی‌ گود است

خیال میکردم چلچراغ طنابی را از آسمان آویخته اند

...خیال میکردم خانه ما خیلی‌ بزرگ است

پدر همه چیز را میداند

مدیر مدرسه همه کاره دنیاست

خدا شبیه پدر بزرگ است

و بهشت ، مثل حیات سبز همسایه است

که در آهنی درد

حالا ابر‌ها را به عقد دائم آسمان در آورده اند...

تا ما کودکی را فراموش کنیم

و من دیگر میدانم

نور به چشمهای ما دروغ گفته است

آب حوض تا زیر زانوی من هم نمیرسد

چلچراغ طنابی همین نزدیکی‌ هست

خانه های بزرگ همیشه آن طرف شهر بوده اند

پدر گاهی‌ سوال میکند

مدیر مدرسه حقوق میگیرد

خدا شبیه هیچ کس نیست

و کسی‌ آمده است

خانه همسایه را

به قیمت خوبی بخرد


[ دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ 18:13 ] [ آذرنوش مهرپویا ]
[ ]

میتوان بارید


گاهی دور از چشم ابرها هم میتوان عاشق شد


میتوان بغض کرد


میتوان بارید


گاهی دور از چشم مدادرنگی ها هم میتوان نقاش شد


میتوان آسمان داشت


میتوان آبی شد


اما گاهی دور از چشم گذشته

 

نمیتوان امروز را پشت هیچ فردایی پنهان

کرد .


[ دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ 18:8 ] [ آذرنوش مهرپویا ]
[ ]

شبیه عشق می شوم


شبیه عشق می شوم

شبیه عشق می شوم

شبیه دانه های برف

شبیه مجنون

شبیه حافظه خاطره ها

برف می بارد

مثل تمام آن روزهایی که گذشت

خداست که بر زمین جاریست

در این روزهای سیاه، برف می بارد

برای فراموش کردن سیاهی

برف می بارد

برای دیدن دوباره قهقهه کودکان

برای ما

برای آدم برفی ها

من نگاه می کنم

برف زیباست

شبیه قلب مهربان توست


[ دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ 18:5 ] [ آذرنوش مهرپویا ]
[ ]